محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1135

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و روزى چند به كوفه ببود ، پس به بغداد بازآمد و عيسى را پرسيد كه عبد الله را چه كردى ؟ گفت : كشتم چنان كه تو فرمودى . منصور گفت : نيكو آوردى . پس روزى چند برآمد . منصور مهدى را بفرمود تا مهتران بنى العبّاس گرد كرد تا عبد الله بن على از منصور طلب دارند و خواهش كنند تا عبد الله را به ايشان بخشد . مهدى همچنين كرد . و ايشان بيامدند و عبد الله را از منصور بخواستند . و منصور اجابت كرد و ايشان را گفت : عيسى را بخوانيد تا عبد الله را به شما دهد . پس عيسى بن موسى را بياوردند ، و منصور گفت : يا پسر عمّ ، اين همه اهل بيت ما گرد آمدند و از بهر عبد الله همى خواهش كنند ، و او نيز [ 393 a ص ] عمّ ما است و پير شده است ، و من او را بديشان بخشيدم . عبد الله را بديشان ده . عيسى گفت : يا امير المؤمنين ، چون برفتى مرا فرمودى كه او را بكش . من به فرمان تو او را كشتم . منصور گفت : معاذ الله ، من نفرمودم ، و اگر من او را بخواستمى كشتن خود به دست من بود از چندين سال باز خود بكشتمى . پس همه بنى العبّاس بر عيسى بشوريدند و گفتند تو او را از بيم خويشتن كشتى تا به روزگار تو تباهى نكند . و چشم بر مرگ امير المؤمنين داشتى . و بر او شناعت كردند . و عيسى همى گفت : يا امير المؤمنين ، اتّق الله نيكو بنگر ، الله الله . منصور گفت : معاذ الله ، من عمّ خويش را بكشتن نفرمايم . پس مهدى بنو العبّاس را گفت خون عبد الله از عيسى بخواهيد به قصاص عبد الله او را بكشيد . ايشان چنان كردند . منصور گفت : كار شما است با عيسى . ايشان دست اندر عيسى زدند و مر او را از پيش منصور بيرون آوردند . چون عيسى دانست كه او را بخواهند كشتن ، [ گفت : ] هر آينه مرا يك بار پيش امير المؤمنين بازبريد تا با او سخنى بگويم . پس او را پيش منصور بازآوردند . عيسى منصور را خواهش كرد گفت : الله الله كه اين كار به فرمان تو كردم و اكنون تو مرا به كشتن همى سپارى . گفت : معاذ الله ، من ترا نفرمودم كشتن او ، تو او را از بهر خويشتن كشتى . چون عيسى چنان ديد بخنديد و منصور را گفت : نيكو حيلتى بساختى و منكر شدى ، و ليكن بنرفت بر من . و كس فرستاد و عبد الله را بياورد .